عروس بلند پرواز داماد بخت برگشته را به زندان انداخت


9 آبان 1400 - 12:24
e59da9444a
من درحالی با صابر ازدواج کردم که دختری بلند پرواز بودم و آرزوهای زیادی را در سر می پروراندم...

این ها بخشی از اظهارات زن 32 ساله ای است که پس از ورود به کلانتری با ماجرای حیرت آوری روبه رو شده بود.

به گزارش خطرفوری به نقل از رکنا، این زن جوان که مدعی بود در یکی از مراکز نگهداری کودکان فعالیت می کند، درمیان بهت و ناباوری و درحالی که به شدت اشک می ریخت، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: در یکی از روستاهای استان خراسان شمالی و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم.

پدرم با دامداری و کشاورزی هزینه های خانواده شش نفره ما را تامین می کرد به همین دلیل هیچ کمبودی در زندگی نداشتم. من که فرزند اول خانواده بودم با خیال راحت به تحصیلاتم ادامه می دادم تا این که برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان، خانواده ام مجبور شدند به شهر مهاجرت کنند.

آن جا پدرم کار وکاسبی به راه انداخت و با خواربارفروشی امور زندگی را می گذراند اما من قانع به این روزی حلال نبودم و اعتقاد داشتم با کار و تلاش بیشتر باید در آسایش و رفاه زندگی کنیم. به همین دلیل آرزوهای زیادی را در سر می پروراندم تا این که حدود 10سال قبل «صابر» به خوستگاری ام آمد.

او و خانواده اش اهل همان روستایی بودند که در آن جا بزرگ شده بودم به همین دلیل صابر را به خوبی می شناختم. او پسری دلسوز و مهربان و زحمت کش بود و به خوبی می دانستم او با تلاش هایش در زندگی، مرا خوشبخت می کند.

این گونه بود که خیلی زود پای سفره عقد نشستم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم اما درآمد کارگری صابر به اندازه ای نبود که مرا به آرزوهای ریز و درشتم برساند. من دختری بلندپرواز بودم و در رویاهایم به دنبال یک زندگی مرفه می گشتم بنابراین برای رسیدن به این آرزوها به همسرم اصرار کردم که برای پیدا کردن شغلی مناسب با درآمد بیشتر به مشهد مهاجرت کنیم چرا که مشهد را شهری بزرگ می پنداشتم که با کمی هوشیاری و تیزبینی می توان پولدار شد.

خلاصه آن قدر به ترفندهای متفاوت متوسل شدم و همسرم را درتنگنا قرار دادم تا این که مجبور به مهاجرت شد. حتی برایش شرط گذاشته بودم درصورتی باردار خواهم شد و صدای نوزاد در فضای منزلمان می پیچد که قبل از آن صاحب خانه و خودرو شویم. از سوی دیگر نیز به او قول دادم من هم دوشادوش او کار می کنم تا به این آرزوهایم برسم.

با وجود این هرماه مبلغ اندکی پس انداز می کردیم و بقیه درآمدمان صرف اجاره منزل و مخارج روزمره می شد. دراین شرایط صابر مرا نصیحت می کرد که باید صبر داشته باشم تا به خواسته هایم برسم اما من توجهی به حرف هایش نداشتم. بارها غر می زدم و با هم مشاجره می کردیم تا این که آستانه تحملم لبریز شد و با حالت قهر منزل را ترک کردم و به خانه پدرم رفتم تا شاید همسرم همه تلاشش را برای خرید خانه و خودرو به کار گیرد و خانواده اش نیز مجبور شوند از نظر مالی به او کمک کنند.

بالاخره روزی با تماس صابر برق شادی در چشمانم درخشید و سراسیمه خودم را به مشهد رساندم چرا که او منزلی کوچک و یک پراید مدل پایین برایم خریده بود. دیگر در پوست خودم نمی گنجیدم و با شور و شوق وصف ناپذیری لوازم زندگی ام را در گوشه و کنار منزل جابه جا کردم . گویا رنگ روزها برایم عوض شده بود و من با خوشحالی و غرور پشت فرمان می نشستم و سرکار می رفتم. صابر هم که از شش سال قبل در یک کارگاه کابینت سازی کار می کرد از این ماجرا شادمان به نظر می رسید تا این که امروز از دایره تجسس کلانتری سپاد با من تماس گرفتند که برای پاسخ به چند سوال به کلانتری بیایم. وقتی به کلانتری رسیدم صابر را درحالی دیدم که دستبندهای قانون بر دستان او و یکی از همکارانش حلقه زده شده بود.

در میان بهت و ناباوری تازه فهمیدم که بعد از قهر من از منزل، صابر ماجرا را برای یکی از همکارانش تعریف کرده است، سپس با وسوسه شیطانی دوستش و فشارهای روحی من شبانه به کارگاه دستبرد زده اند و حدود یک میلیارد تومان اموال را به سرقت برده اند و صابر با سهم خود برایم خانه و خودرو خریده است و...

 با صدور دستوری ویژه از سوی سرگرد جعفر عامری (رئیس کلانتری سپاد) تحقیقات بیشتر برای افشای زوایای پنهان این پرونده ادامه یافت.

  ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

من درحالی با صابر ازدواج کردم که دختری بلند پرواز بودم و آرزوهای زیادی را در سر می پروراندم...
e59da9444a
9 آبان 1400 - 12:24

این ها بخشی از اظهارات زن 32 ساله ای است که پس از ورود به کلانتری با ماجرای حیرت آوری روبه رو شده بود.

به گزارش خطرفوری به نقل از رکنا، این زن جوان که مدعی بود در یکی از مراکز نگهداری کودکان فعالیت می کند، درمیان بهت و ناباوری و درحالی که به شدت اشک می ریخت، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: در یکی از روستاهای استان خراسان شمالی و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم.

پدرم با دامداری و کشاورزی هزینه های خانواده شش نفره ما را تامین می کرد به همین دلیل هیچ کمبودی در زندگی نداشتم. من که فرزند اول خانواده بودم با خیال راحت به تحصیلاتم ادامه می دادم تا این که برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان، خانواده ام مجبور شدند به شهر مهاجرت کنند.

آن جا پدرم کار وکاسبی به راه انداخت و با خواربارفروشی امور زندگی را می گذراند اما من قانع به این روزی حلال نبودم و اعتقاد داشتم با کار و تلاش بیشتر باید در آسایش و رفاه زندگی کنیم. به همین دلیل آرزوهای زیادی را در سر می پروراندم تا این که حدود 10سال قبل «صابر» به خوستگاری ام آمد.

او و خانواده اش اهل همان روستایی بودند که در آن جا بزرگ شده بودم به همین دلیل صابر را به خوبی می شناختم. او پسری دلسوز و مهربان و زحمت کش بود و به خوبی می دانستم او با تلاش هایش در زندگی، مرا خوشبخت می کند.

این گونه بود که خیلی زود پای سفره عقد نشستم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم اما درآمد کارگری صابر به اندازه ای نبود که مرا به آرزوهای ریز و درشتم برساند. من دختری بلندپرواز بودم و در رویاهایم به دنبال یک زندگی مرفه می گشتم بنابراین برای رسیدن به این آرزوها به همسرم اصرار کردم که برای پیدا کردن شغلی مناسب با درآمد بیشتر به مشهد مهاجرت کنیم چرا که مشهد را شهری بزرگ می پنداشتم که با کمی هوشیاری و تیزبینی می توان پولدار شد.

خلاصه آن قدر به ترفندهای متفاوت متوسل شدم و همسرم را درتنگنا قرار دادم تا این که مجبور به مهاجرت شد. حتی برایش شرط گذاشته بودم درصورتی باردار خواهم شد و صدای نوزاد در فضای منزلمان می پیچد که قبل از آن صاحب خانه و خودرو شویم. از سوی دیگر نیز به او قول دادم من هم دوشادوش او کار می کنم تا به این آرزوهایم برسم.

با وجود این هرماه مبلغ اندکی پس انداز می کردیم و بقیه درآمدمان صرف اجاره منزل و مخارج روزمره می شد. دراین شرایط صابر مرا نصیحت می کرد که باید صبر داشته باشم تا به خواسته هایم برسم اما من توجهی به حرف هایش نداشتم. بارها غر می زدم و با هم مشاجره می کردیم تا این که آستانه تحملم لبریز شد و با حالت قهر منزل را ترک کردم و به خانه پدرم رفتم تا شاید همسرم همه تلاشش را برای خرید خانه و خودرو به کار گیرد و خانواده اش نیز مجبور شوند از نظر مالی به او کمک کنند.

بالاخره روزی با تماس صابر برق شادی در چشمانم درخشید و سراسیمه خودم را به مشهد رساندم چرا که او منزلی کوچک و یک پراید مدل پایین برایم خریده بود. دیگر در پوست خودم نمی گنجیدم و با شور و شوق وصف ناپذیری لوازم زندگی ام را در گوشه و کنار منزل جابه جا کردم . گویا رنگ روزها برایم عوض شده بود و من با خوشحالی و غرور پشت فرمان می نشستم و سرکار می رفتم. صابر هم که از شش سال قبل در یک کارگاه کابینت سازی کار می کرد از این ماجرا شادمان به نظر می رسید تا این که امروز از دایره تجسس کلانتری سپاد با من تماس گرفتند که برای پاسخ به چند سوال به کلانتری بیایم. وقتی به کلانتری رسیدم صابر را درحالی دیدم که دستبندهای قانون بر دستان او و یکی از همکارانش حلقه زده شده بود.

در میان بهت و ناباوری تازه فهمیدم که بعد از قهر من از منزل، صابر ماجرا را برای یکی از همکارانش تعریف کرده است، سپس با وسوسه شیطانی دوستش و فشارهای روحی من شبانه به کارگاه دستبرد زده اند و حدود یک میلیارد تومان اموال را به سرقت برده اند و صابر با سهم خود برایم خانه و خودرو خریده است و...

 با صدور دستوری ویژه از سوی سرگرد جعفر عامری (رئیس کلانتری سپاد) تحقیقات بیشتر برای افشای زوایای پنهان این پرونده ادامه یافت.

  ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

22

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.